![]() |
![]() |
|
| دست نوشته های جمشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1390ساعت 21:41 توسط جمشید احمدی |
|
|
در نگاهت ج
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1390ساعت 23:8 توسط جمشید احمدی |
|
|
ج
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 21:0 توسط جمشید احمدی |
|
|
عمر م......
سکوت گاه ماندن آب است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:21 توسط جمشید احمدی |
|
........
یعنی تو کهکشان راه شیری فقط یه نفر زنده است؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 21:50 توسط جمشید احمدی |
|
|
جمشید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 22:43 توسط جمشید احمدی |
|
|
یادمان هست سلام
یادمان هست نگاه یادمان هست چطور با خدا حرف زدیم من تورا میخواستم و یه محراب قشنگ که تورا لمس کنم روزگاری با عشق خانه ایی رویایی ماه و ابری زیبا بارش برف سبک فصلهایی رنگی من در آن لحظه خدا را دیدم که به ما گفت سلام جمشید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 17:23 توسط جمشید احمدی |
|
|
بگویم صدایم را نشنیدی
خودم را فریب دادم صدایم را شنیدی... من تو را دوست دارم و تو هیچ این همان عاقبتی است که از آن میترسم... . . . آه ای دنیا ای دنیا غیر از من همه صدایت را میشنون؟ زیبایی هایت را میبینند تو را زندگی میکنند.. ومن در ثانیه مانده ام میخواهم مثل آنها نباشم پس از تو هم گذرم..؟ . . میخواهم درون دنیای خویش غرق شوم به میهمانی من کسی نخواهد آمد ج
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:38 توسط جمشید احمدی |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:38 توسط جمشید احمدی |
|
|
زمانی
جمشید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:54 توسط جمشید احمدی |
|
|
باز هم روزی از روزها گذشت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:20 توسط جمشید احمدی |
|
|
در آستان ورود به دنیایی بودم جمشید .......................
خواستم اما نتونستم مثه تو باشم
جمشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:14 توسط جمشید احمدی |
|
|
به راهم ادامه میدهم جمشید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 11:46 توسط جمشید احمدی |
|
|
مه خموش است نور باید که شبی چهره کند جمشید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 0:8 توسط جمشید احمدی |
|
|
ساده یعنی راستی ... .............................. کودکی زیبا ولی بی ادعا ............................ واژه اش زیباتر ساکن است روی بلور جنسش از واژه نور ............................
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 21:43 توسط جمشید احمدی |
|
|
جمشید
......................................... کاش این خانه مان نیم حیاطی هم داشت جمشید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:11 توسط جمشید احمدی |
|
|
شکوفه معصومم جمشید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:49 توسط جمشید احمدی |
|
|
گذر ساده فصل جمشید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:33 توسط جمشید احمدی |
|
کجایی پرستوی خیال من ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 18:0 توسط جمشید احمدی |
|
|
به خاطراتت حساس شدم جمشید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 10:58 توسط جمشید احمدی |
|
|
کلبه ای دارم من جمشید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 10:41 توسط جمشید احمدی |
|
|
به خودم گفتم جمشید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 10:38 توسط جمشید احمدی |
|
|
چی شده واسه داشتنه یه دوگوله گلی جمشید |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:41 توسط جمشید احمدی |
|
|
باز کن پنجره را جمشید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:27 توسط جمشید احمدی |
|
|
باز هم روزی از روزها گذشت جمشید
سخن زیاد گفتم جمشید
میبارد جمشید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 15:40 توسط جمشید احمدی |
|
|
عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 15:26 توسط جمشید احمدی |
|
|
با دستانی تهی جمشید احمدی
.......................................................
با صدای خسته ات باز هم صدایم کن
جمشید احمدی
جمشید احمدی
.....................................................
خیره ساعتها به جایی مینگرم
............................................................
چه بی باک بودم نمیدانستم جمشید احمدی
........................................................
...............................................
جمشید احمدی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:14 توسط جمشید احمدی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یاد تو باز شکوفا میشد
سال نو آغاز شد حس کم بودن تو دل و تنهایی من افسانه یعنی یه جفت گوشواره که صادقانه هدیه شده باشه ...شایدم لبخند یه کودک یتیم رو به زندگی..یا شایدم احساس حقارت یه دوست نسبت به حس حسادتی که پنهانش کرده ..نمیدونم افسانه میتونه اسم یه دوست باشه که بتونم یه روز ببینمش؟ غم واسه قناریه که واسه خاطر زیبایی و خوش صدایش انداختنش زندان..ج خدایا اگه غم دادی معنای شاد رو واسم پر رنگتر کردی ممنون..ج دنیامون با تمام روزهاشو اگه یه طرف بزاری و اون چند روز عشق و عاشقی رو هم یه طرف دیگش میبینی به جز روزای عاشقی دنیا همه روزاش یه جورایی اضافست.. روزای عاشقی رو هم اگه یه طرف بزاری میبینی اون روز وصل یار.....ج به نظرم آدما وقتی میمیرن که مورد تنفر قرار میگیرند....ج اگه کسی رو دوس داشتی و خواستی ازدواج کنی درنگ نکن والا یه عمر پشیمانیش رو مثه یه خال سیاه و زشت رو دماغت باید تحمل کنی .... کسی به جز درون خودت بهت نمیگه چه خال زشت و سیاهی ...و این نکته پنهان و قابل لمس قضیه است...جمشید آلبرت انيشتين می گه : عشق مثل ساعت شنی می مونه ،همزمان که قلبتو پر می کنه مغزتو خالی می کنه........ زندگی سو سوی نوری است برای ساختن سایه ها...جمشید تو در دشت تنهاییم آن نقطه امیدی که در نفسهای آخر به دادم خواهی رسید جمشید در نهان خانه ما باش و از این کوچه گذر کن... (جمشید) وقت وقت حضور است زمان زمان جوانیس بازگشت ندارد باید غبار دوریت را از وجودم بتکانم یادهای بر جا مانده ات را در قلک خاطرات بریزم من میخواهم دوباره با عشق زیستن را شروع کنم (جمشید) نازنیم چشم در راه توام وقت تنگ است من گرفتار توام چهره وا کن رخ مهتاب گشا (جمشید) عزیزم تو را دوست دارم به نشان بودنم تو را دوست دارم به نشان بیقراری هایم تو را دوست دارم به نشان چشمان خیره ام تو را دوست دارم به خدای مهربانم ، نازنینم به صداقت وجودت قسم هرگز از یادت نخواهم برد و قدر لحظه ها را آنگونه که باید خواهم دانست..این فقط برای توست مهربانم فقط برای تو... (جمشید) باز کن پنجره را غنچه ها پژمردند تو چرا سنگ شدي؟ باز کن پنجره را با همين دست تهی روی خاکستر سرد به سه نیت بنویس همه ی چلچله ها برگشتند خاک جان يافته است گل سرخ میروید (جمشید) چشمانم باز شد وقت بیداری است به دنبال پروانه کودکانه دویدم دام صیاد را ندیدم سکوت را شکستم بهمن را ندیدم فریاد کشیدم صدای مادرم را نشنیدم فکر کردم نوبت من است عاشق شدم اما.. جفای به عشق را ندیدم شکستم و سوختم آرام شدم بزرگ شدم گذران عمرم را ستودم زندگانیم بد نیست.. تنها یک چیز برایم مانده فقط امید وارم .. چاره ای نیست شوق دیدن چیزی را ندارم اما امیدوارم... امید وارم چیزی را ببینم که مرا سیراب از خواهش هایم کند دو بال پرواز میخواهم خوب است که مرابه آسمان رویاهایم ببرد امید وارم چیزی را حس کنم .. شاید نسیمی که بوی بهشت را با خود بیاورد یا نوازش نوری بر گونه هایم که مرا گرم کند امید وارم غرورم را همین حالا بشکنم بگذار با تو صادقانه سخنم را بگویم دلم بهانه تو را دارد دوستت دارم ... دوست دارم با تو باشم سر روی شانه هایت بگذارم بغض های نشکسته ام را بشکنم و با مشتهایی که سالها خالی از بودنت بود بر بازوانت بکوبم دوست دارم گریه کنم میخواهم برای پرواز با تو سبک باشم.. آرام ..زیبا ..رام.. همانگونه که تو میخواستی.. دوست دارم امید وار باشم.. جمشید احمدی بعضی وقتا آدم دوست نداره با حقیقت رو برو بشه...من خودم اینجوریم ..اما یه کم که میگذره میبینم خودمو گول زدم ..اما یه گول خوردگی شیرین شیرین که توش کلی پرواز کردم ... کلی از اونچه منو راضی میکرده احساس خوب بدست آوردم ...تجربه کردم...یاد گرفتم..........اما یه چیز رو آدما بعضی وقتا یادشون میره چون دوسش ندارن ولی هستش.. و اون اینکه انتهای پرواز نشستنه ..خسته و واسه نفس کشیدن... روی حقیقت زمین ... واسه تجدید قوای دوباره........اینجا همون جاییه که هر چی هم که خسارت دیده باشم به فکرش نیستم یا اینکه هستم و احساس میکنم میتونم چند برابرش رو هم جبران کنم.. این یه حس تازست... یه حس تازه که ترقیبت میکنه واسه دوباره پریدن.................دوباره دوباره و هی دوباره.... (جمشید) یادت باشه اگه خدا بهت بگه باشه دقیقا اون چیزی را که می خوایی بهت می ده.اگه بگه نه می خواد یه چیز بهتری رو بهت بده و لی اگه بگه صبر کن داره بهترین چیز رو برات آماده می کنه!! (افسانه زندگی) باز هم روز دیگری است دوباره کلاغ ها میخوانند صبح نو آمده کنجشک ها بر سر تکه نانی میجنگند نزاع نزاع یه تکه نان است صدایشان نشاط حیاط ساده و زیبا خالی از کینه.. جمشید باز هم.. تو را یادم آمد،در نا کجا آباد ذهنم تو را میجویم ؟ عادت است یا بهانه دل؟ نمیدانم صدایم چرا میلرزد چرا اینگونه ام؟ نمیدانم هنگامی که تو را در سینه احساس میکنم بیقرام، نشان خوبیست دوستش دارم اما چرا بغض کرده ام..؟ نمیدانم خیره مانده ام ،کجا را مینگرم نمیدانم نگرانم چه خواهد شد، حس خوبی است آسوده ام؟ نمیدانم با تو بودن چشم در چشم تو دوختن لمس دستان قشنگت واژه از روی لبانت نازنینم مهربانم باش آرام کام در کام تو هستم زندگیم رام باغ سیراب آسمان صاف کوچه خلوت همه با یاد تو در خواب .... جمشید کجایی پرستوی خیال من لانه ات را با واژه واژه کلام عشق خواهم ساخت لانه ات را بر بلندای رویاهایم خواهم گذاشت دانه ات را بر سینه صداقت خواهم پاشید نوازشت را با نسیم سادگیم خواهم کشید پرستوی من تو را دوست دارم بر خاطرات من بنشین جمشید آدرس عشق و عاشقی جاده سبز چمنی روزنه ای رو به سحر چادر نور بخت صبور هفت قل عشق دعای خیر مادری جاده سبز پدری ململ نور سحری گفته بودی کجا بیام؟؟؟ جمشید ساده ازکوچه دل میگذریم پر احساسه پر شاپرکا شاخه های گل یاس خوشه گندم زرد شر شر آب روان ذورق آبی نور شبنمی مثله بلور لانه های مورچه جوجه پشمالو ... .... جمشید باغ ایوان دلش پر گل بود سایه آیینه به دیوار کشید شاپرک مست تر از یک دل پر روی محراب گلش سجده نمود قمری از متن گلای شب بو زیر لب زمزمه آغاز نمود گل ریحان و گل بابونه ..... جمشید دلم گرفته... سخت در میزنه بغضی که معلوم نیست برای تکراری نا ممکن چرا اسرار بودن میکنه.. جمشید گفتی هر سلام و کلامی خدا حافظی داره نازنینم من هنوز چشم از صورتت بر نداشتم من هنوز داغم از آشوب درون از این حس عجیب از این سایه زیبا نکنه ... از میلیونها سنگی که امواج به سواحل آورده اند آن سنگی زیباست که تو برداری..ج دوست دارم تنها تورا نوازش کنم دوست دارم تنها ازتو بگویم هر گاه که دلم ابری شد دوست دارم فقط برای تو گریه کنم جمشید تورا احساس کردم گر چه هرگز باور نکردم.. محاله لعنت به من باز هم میخواهم تو را احساس کنم اینبار با چشمان باز هنگامی که تا لحظه باورم تنها یک صدای ناقوس فاصله مانده جمشید خاطراتم بغضی نشکسته شده دوست دارم تلنگرت را بشکن مرا بر گیر حقارتم را بشنو گریه ام را ساده میگویم مرا ببخش نازنینم (جمشید) وقتی چشمانم را میبندم نمیدانم گامهایم کجا فرود خواهند آمد وقتی دل به دریا میزنم نمیدانم چه موجودی به شنای من نگاه میکند نمیدانم وقتی عاشق میشوم چگونه باید حاشا کنم اما یک چیز را میدانم تو را دوست دارم ج چه ساده نیستی کنارم و وجودم برای لحظه ای حتی از نبودنات توهی نمیشود امااین را بدان تلخ است بی تو بودن..مینا تو عاشقانه ترین نام و جاودانه ترین یادی تو از تبار بهاری ــــــــــ تو باز میگردی تو آن یگانه ترین رازی ـــــــــــ ای یگانه ترین تو جاودانه ترینی برای آن که نمی داند برای آنکه نمی خواهد برای آنکه نمی داند و نمی خواهد تو بی نشانه ترین باش ای یگانه ترین مینا غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود دستي بي رحمي آمد نزديک گل سراسيمه ز وحشت افسرد ليک آن خار در آن دست خزيد وگل از مرگ رهيد صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت : سلام (مهشید) چشمهایم را در غروبی رفته و نرفته بستم و در ذهنم حرفی را زیر لب گفته و نگفته زمزمه کردم بارها اینچنین غروب را گریسته و نگریسته بودم و هر بار با خود گفته بودم فردا روز دیگریست . (تنها ترین تنها) گفته بودم کجا بیام پنجشنبه روز خوبیه همیشه جمعه پشتشه جمعه شبا واه واه واه همیشه مهمونی میریم پسر خاله دختر خاله پسر عمو و زنمو جمعه میرم دسته جمی ساحل عشق رو ماسه ها تو جنگلا رو شاخه های آلبالو کنار رودخونه نور صورتامونو میشوریم یه آرزوی کوچولو از ته دل بهش بگم دختر عمو... یه چیز میخوام بهت بگم نه نیگم نه نمیگم.. دختر خاله و داداشاش پسر خاله و آبجیاش اون دخترا اون پسرا .... ج کاش می شد قلب ما از یاس بود ، تک تک گلبرگ آن احساس بود ، پاک و سبز و ساده و بی ادعا ، کاش میشد بهتر از الماس بود ، کاش میشد عشق را تفسیر کرد ، عاشقی را با محبت سیر کرد . (تنها ترین تنها) حالم خوب نیست بازهم بهانه دارم ... دلم میلرزه و صدام در نمیاد تو رویاهام فقط تو رو میبینم دیگه از خودم نیستم وقتی تو نیستی صداقت رنگی نداره معصومیت تنهاست عشق مظلوم و مانده نجابت از تو حرف میزنه نمیدونم... نمیدونم واسه چی باید سکوت کنم بغض وجودم رو تسخیر کرده وقت وقت گریه است تو بزرگ باش و مرا بخوان مرا ببخش شانه هایت را به من بسپار وقت وقت گریه است بی تو در سکوتم ج پرنده دل باز میان سینه ام پر کشید باز می خواهد با بال شکسته پرواز کند سینه در سینه باد داده هر چه بادا باد باید بر شاخسار چنار پیر پر کشید باید از این دل تنگی گذشت ج یه روز میگم اجازه خانم دکتر بهانه هام درد میکنه ... دلم میلرزه و صدام در نمیاد چشام فقط تو رو میبینه و نجابت از تو حرف میزنه وقتی تو هستی صداقت دلتنگی نداره معصومیت جاش امنه عشق واسه خودش ابو عطا میخونه فقط یه کم زیر چشام باد کرده نمیدونم واسه چی باید گریه کنم اشکام محبوس شدن حالا میدونی خانم دکتر من چه مرگمه؟؟؟ ج میروم.... پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گر چه تو تنها تر از من می روی آرزو دارم تو هم عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را سختی بر خورد های سرد را (نوشین) فرشته بودی ... پر گشوده بر کهکشانی بی انتها سو سوی ستاره ای مغرورتو را به میهمانی صدا زد وهم وسعت پوچم را فرا گرفته بود . . تو ... . . آمدی بزرگ بودی وبیکران.. و من مبهوت ثانیه مرا خیره در وسعت بی انتهایت هیچ کرد . . شکسته در حقارتی سرد به اعماق سکوتی سنگین فرو رفتم جمشید تک ستاره آسمان خاموشم ستاره احساس تنهاییم زیبای سحر نزدیک به صبح.. طلوع زیبایت را ستایش میکنم.. سیمای معصومیت عشقم نگاهت نسیم مسیحاست کلامت حجت عشق . . . باز هم برخاکسترم غنچه ایی باش و بر آسمانم رویای پرواز جمشید لالایی برای زندگی نسیمی بر ای سادگی سکویی برای خستگی . . . . نفسی عمیق برای تکرار . . ایستگاهی بر بلندای عشق نگاهم کن در تو مانده ام خاکسترم کن میخواهم . حضورت را جمشید من هنوز م تب ترسی تو وجودم مانده که میگفتم شاید منو تنها بزاری من هنوزم سر سجاده به یادت هر شب سر قولم موندم با دعایت زندم من هنوزم سر یک شاخه گل به تو می اندیشم سکوت گاه ماندن آب است و مرگ گه گاه تولد عشق درد زایش معجزه ایی نو فرو ریختن دیوار غرور و یا وصلتی فرخنده.... به فریاد باید میگفتم سکوت را باید میشکستم و با غرشی مردانه فریاد بر می آوردم تو را دوست دارم... جمشید در ذهن من تویی سوار بر آرزوهای کودکی تبسم بر لبانم میزنی من چقدر خوشحالم چه سبک می رقصی واژگانت چه قشنگ تو همه نوری و نور پر سر مستی عشق لحظه ایی لمس سکوت واژه ایی همره اشک نازنینم با توباشم شادم ...... ج چه ساده نیستی کنارم وجودم برای مکثی حتی از نبودنت توهی نیست تو عاشقانه ترین نام و جاودانه ترین یادی زیبا ترین تجسم منی تو را تا به آخرین صدای ناقوس زندگیم میستایم ج افسانه نیست که هستم باورش مشکله که نیستم برایم گلها زیبا نبودند و روزی شاخه گل تو مرا به اوج برد گل تو زیبا بود و سرخ و قشنگ برگهایش همه سبز بوی بارن و بهار.. و تو بودی همه معنای قشنگ دست تو رنگ گل است برگ گل است بوی گل است به فدای تو و اون حس قشنگ دل سنگین من آرام شده قطرهایی همه از شبنم عشق ذره ایی صبر درنگ چاره ایی از ما نیست مابه باغ گل رز رانده شدیم .. ج شبنم به زیارت گل به نجابت رها در عبادت جمله های صادقانت تسلیم است و ارادت خاطره نوشته هایت تا به مشرق زندگیم سایه داده کاری کن خورشیدمن در امتداد غروبت خواهم مرد .. ج شعری بگو از آن شعر هایی که هرگز نگفته ای خدا را چه دیدی شاید این بار چراغی نه برای ترس از تنهائیم !.. برای خواندن شعرهایت روشن کنم روزگار رو چه دیدی شاید جواب دنیا رو بدم عزیم شعر بگو شاید اینبار برایت بمیرم ج |
| پیوندهای روزانه |
|
بهار مورچه عکس دیکشنری دبي ترافيك آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1390 آذر 1390 مهر 1390 فروردین 1389 دی 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
|
RSS
|